تبلیغات
صمد حسینی ایجی

صمد حسینی ایجی

  خیلی وقت هست كه به سراغ وبلاگم نرفته ام راستش دست و دل هیچ كاری را ندارم خیلی خسته ام ، خسته . فقط برای اینكه به روز باشم شما را به یك رباعی مهمان می كنم .

من بال و پر ریخته را حس كردم
احساس برانگیخته را حس كردم
وقتی كه لباس مرگ را می  پوشید
شهر به غم آویخته را حس كردم


در من سلطنت از آن خدانیست

از گرده ام تازیانه می روید

از بسترم تنهایی

با اینکه زیر بار هیچ خنجری شانه خالی نکرده ام

با عرض اندام داغ خورشید سوخته ام

تا پناه ببرم به خودم

در خاکستری ترین وسعت خونی غروب

اما می دانم

هیچ سنگی نامم را ابدی نمی کند

در من خدای دیگریست

 


تعدادی از رباعیاتم را که در مجله ادبی دانشگاه چاپ کرده بودم ولی خیلی از دوستان شاعرم ندیده بودند را در این وبلاگ قرار میدهم و منتظر نظرات وپیشنهادات سازنده ی شما عزیزان هستم.

    صمدحسینی ایجی

 

صدبار حدیث کوچ از بر کردم

آواز رسیدن ترا سر کردم

یک مرده به جای تونشانم دادند

آنقدر ندیدمت که باور کردم

 

 

بی باک ترین بهانه ام را کشتند

اسطوره ی جاودانه ام را کشتند

درگیرکدام دزد بودم وقتی

باعشق چراغ خانه ام را کشتند!؟

 

 

یک جاده تمام زخم رفتن دارم

ابر عطشم ، از آسمان می بارم

یکبار خداحافظ و صد بارسلام

داغی که بروی جگرم بگذارم

 

 

هربار تلاش ، هی تودادی برباد

از هرچه که پنبه کرده بودی فریاد

من باتو ، چرا به آینه دل بستی

تصویر تو را آینه پس خواهد داد

 

 

در غربت من ترانه ها تلخ تر است

از خنجر وتازیانه ها تلخ تر است

این عمر که می جود سراپایم را

از وحشت موریانه ها تلخ تر است

 

 

با رفتن تو دوباره شاعر شده ام

پائیز نیامده مسافر شده ام

حیف است که سهم خشکسالی باشم

با فلسفه بهار ظاهر شده ام

 

 

                                   

دارد به زمین اشک خدامی ریزد

هر تکه من جدا جدا می ریزد

سرد است هوا و لاشخورها جمعند

بینند که تکه ام کجا می ریزد

 

 

می آیم بی تو درد وسرها دارم

با اینکه هوای دوروبرها دارم

درها همه بسته ای ، خیالت راحت

در دست کلید قفل درها دارم

 

 

تقصیر هرآنچه را نباید ، باید

موضوع هر اتفاق هستی ، شاید

نگذارکه سهم خستگیها باشم

هر چیز که پیش خواهد آمد ، آید

 

 


شبیه خاطره آخرین بهارم بود

درست نیمه شب ساعت قرارم بود

قرارنه !همین که خدا کند باشد

(خدا کند که بیاید) همیشه کارم بود

چه کوله باری از این بهتر ای نسیم سحر

که حوریان بهشتی در انتظارم بود

دوباره جاده و مه ، شب ، شبح ، فراموشی

شبیه شانه ی چسبیده ای کنارم بود

قدم به زیر همان شانه ،سخت می لرزید

زمان گواهی سنگین کوله بارم بود

تمام این همه رفتن دوباره برگشتن

ستاره نقطه شبهای بی مدارم بود

چقدر شب که مرا دیدی و نپرسیدی

چقدر شب که ته آسمان مزارم بود

یک عمر تلخ و پیاده ، چرا نفهمیدم

یک عمر من خر او بودم وسوارم بود

کسی که دعوت دیدار آخرین لبخند

کسی که آینه ، آئینه وام دارم بو د

دروغ عین رسیدن دروغ مثل فروغ

کسی نبود بگویم درانتظارم بود!...


شانگهای  بی حوصله

قصه به درازی ماری بود

که نیشش امروز زخم  چرکینی است

که تنها مرگ فرمان ایستش خواهد داد

دسته گل را من به آب دادم

عشق را توا زآب گرفتی

علفها تراکم عصیانی بود که

دور من سبز شدند

تنها تفاوتمان این بود که تو یک بار به دنیا آمدی

من چند بار از دنیا رفتم به سمتی که هیچ پرنده ای

آواز خودش را نمی شناخت  

شانگهای بی تجربه

چین دیوار بلندی دارد و آدمهای زیادی

که بادام از چشمهایشان می ریزد

بین ما عشق عادتی شد که بهم بفهمانیم ماهیها تشنه می میرند

ماهیها زلال حیاتشان را به خاک نمی بخشند

فردا از آن کسی است که رود رود  دویده تا خود را تسلیم دریا کند.

سر نوشتهای غم انگیز را طبلهایی به صدادر می آورند

که عزارا تجربه کرده باشند

و تجربه نصیحتی بود که من و تو از آن فرار کردیم

شانگهای متوقع

هایکو ها بارها ترا رقصیده اند

دیوارها پرند از تکرار ناگفته هایت

هق هق شان تسبیحی بود که دنیا را گریست

شب در دامنه یک روستا طعم گسی دارد وقتی شکارچیان برای شکار آخرین مرغ به خواب رفته تو آمده بودند

زمان از کنار تاریکی گذشت که تو در چشمهای من گم شدی

میوه در ارتفاع بلند ، قامت بلند می خواهد

شاید هیچ کس باور نمی کرد : تو یک روز زمستانی از گرده اسب به زمین خواهی افتاد

زنجره ای در خیزران فریاد می کند

فانوس به دست ، یکی در دل شب راه می رود

اما می دانم بیدار که شوم زمین از حشرات پر خواهد بود .....؟

 


پری!...

 

مسکن گزیده در اقیانوس غم ، پری

راهی چرا به عمق وجودم نمی بری

 

راهی که در برابر تو باورم شود

که ازتمام دوروبری ها تو بهتری

 

باران همیشه زیرخم چترها ... بدان

ازگودی حقیر همین چشمها تری

 

حتی اگر حرم به حرم دور می شوی

همیشه در برابر چشمم کبوتری

 

حتی به باغهای حوالی که می رسم

ازکاجهای سبز در آن باغ هم سری

 

دل برده اند از تو به  یغما گرفته اند

حالا چرا گرفته دلان را نمی بری...

 

آنجا که درثبات تو از عشق پرشوند

شکل کجای قصه مرا در می آوری

 

در ازدحام خاطر حجم عبور من

با نقطه شعور رسیدن برابری

 

من می شناسمت بخدا دوست دارمت

حتی بدون چادر و جنجال و روسری

 

از جنسیت که بگذرم واصل بودنت

از این نسب که بگذری با من برادری

 

از ابتدا به ساکن دردی که درمن است

شاید لباس کهنه ی من را نمی خری

 

یک درد مشترک که بین من تو هست

دردی که سالهاست درونش شناوری

 

حالا تو سعی کن که از این کهنه دردها

مثل  تبارعاطفه از شهر بگذری

 

انسان که در طویله  دنیا به خواب رفت

یکبار هم شده است برایم بیاوری

 

ته مانده های نیمه خود را که زنده است

ته مانده های نیمه دریائیت پری!....

....

....

....

در گوش من صدای عذاب آوری مهیج

پای ، صدای رد شدن مرد دیگری


 

خلاصه شد همه من نوشت نامه ی تو

که تا به تو برساند ولی نشانه ی تو

 

نداشت نامه رسان محلمان انگار

به آدرسی برساند مرا به خانه ی تو

 

مرا ، همان پسرعاشقی که چندی پیش

به پشت شانه من خورده تازیانه ی تو

 

مرا ، همان پسر ساده ای که چشمش کور

که قول داده برقصد به هر ترانه ی تو

 

تو نیستی که بدانی چقدر می گیرد

چقدر این دل بی حوصله بهانه ی تو

 

من حاضرم بدوم تا به خانه ات برسم

از این کران به کران تا به هر کرانه ی تو

 

ومن کسی که نوشت و به خانه ات نرسید

کبوتریست که آب می خورد زشانه ی تو

....................................................

....................................................

گمان نکن که در این شهرخانه ای داری

و پست کرده ام  این نامه را به خانه ی تو


غریبه

آمد نشست رو به تماشا غریبه ای      منت گذاشت رو ی سر ما غریبه ای

با هر نگاه دست گره خورده تو هم    آهسته کرد مشت مرا وا غریبه ای

رد می شدم برای خودم زندگی کنم    هی می کشید پشت سرم پا غریبه ای

او قصدجان نکرد و من قصدجان شدم    باور  نکرد  غربت  من  را  غریبه ای

حالا هنوز تکیه به آن شانه داده ام      تا میرسد بدون تو اینجا غریبه ای

هر  بامداد  متن  سپیدی  در  آینه      در متن کوچه ماند چوآیدا غریبه ای

 ای آشنای خوب در امروزمان بمان   امروز  بگذرد ... تو  فردا  غریبه ای

غرق بهانه بود که از شانه ام پرید      وقتی نکرد مثل تو  پیدا  غریبه ای

یک آشنا که نام تورا لکه دار کرد       بامن درست مثل تو ، اما غریبه ای

حالا قبول کن که اجاقت نبود گرم       وقتی رسیده بود به سرما غریبه ای

 


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •